تبليغاتX
زندگی
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 16:14
.

ایران را چه شد...!؟

نوشته شده توسط جوان ایرانی  | لینک ثابت |

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 20:4

دنیا از دید یک مورچه

 

نوشته شده توسط جوان ایرانی  | لینک ثابت |

چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386 19:26

حق با کیست...؟

نوشته شده توسط جوان ایرانی  | لینک ثابت |

غم نان جمعه بیست و پنجم آبان 1386 14:56
سلام

از اینکه چند ماهی فرصت نکردم مطلبی بنویسم٬متأسفم و از خوانندگان عزیز عذر خواهی می کنم.هر چند این فوت وقت بلافاصله پس از افتتاح وبلاگ اتفاق افتاد.حق را به من خواهید داد اگر دلیل غیبت بیاورم.در این لحظه یاد شعری از شاملو افتادم که آدمهای این روزگار را اسیر نان می داند. استعداد پاک انسان را به رخ می کشد والبته پای در بند نان .

..................

.......................غم نان اگر بگذارد.

من جوانی ۲۷ ساله در سلامت کامل جسمی و روانی با آرزوها و ایده های بزرگ نو جوانی و استعداد و توانایی در کار و تولید امروز جوانیم ،پای در بند نانم و نانم در بند آهن و آتش.یادم می آید کلاس اول راهنمایی یکی از معلمها سر کلاس به نو بت از همه می پرسید : می خواهی چه کاره شوی ؟ هر کسی چیزی می گفت که بیشتر یا معلم بود یا کشاورز و یا از این دست.....که این یا برای خوشایند سائل بود یا از محدودیت تفکر و اندیشه که جز این دو شغلی به ذهنشان نمی رسیدکه این خود زایده ی جامعه ی بسته ی روستایی بود. و یکباره پاسخی دیگر گون که نشات از آزاد اندیشی ٬ بی پروایی و بلند نظری کودکی ۱۲ ساله داشت معلم و دیگر شاگردان را به خنده و داشت و دلیل این خنده هیچگاه برایم روشن نشده است.شاید همگان از رازی با خبر بودند و من بی خبر و شاید می خواستند بگویند :

هی ... بچه جون! ظاهرآ اشتباهی در اینجا به دنیا آمده ای اینجا کانادا نیست اینجا ایران است . < انتخاب> ٬ مضحک ترین واژه و بی روح ترین کلمه ایست که در این دیار یادت خواهند داد و روزی خواهد رسید که به امروزت با حسرت و با خنده ای تلخ خواهی نگریست.

واقعا که خنده دار بود ........... < آقا من..... من میخوام خلبان بشم.>

والله که جز فقر هیچ سدی جلودار من نبوده است و جز نان بندی در پای من نیست.و این البته درد من ودرد بسیاری چون من است. و درد بزرگتر اینکه این بند شایسه ی پای ایرانیان نیست .

و امروز آهنگری بیش نیستم (خدای را شکر)واین مشغله که علی الحساب مرا از گرسنگی رانده است

تمام وقت مرا می گیرد.

نه تفریحی نه تنوعی نه سفری نه مطالعه ای نه ورزشی نه صله رحمی نه و نه و نه . فقط کار و فقط کار آن هم فقط برای نان شب نه برای رفاه و نه برای زندگی.

البته من آدم ناشکری نیستم و همیشه این خاطره ی سعدی (علیه الحمه)در خاطر من است که می فرماید:

(هرگز از جور زمان ننالیده بودم و روی از گردش آسمان در هم نکشیده مگر زمانی که پایم برهنه بود و از استطاعت پای پوشی نداشتم به جامع کوفه درامدم دلتنگ٬ یکی را دیدم که پای نداشت شکر نعمت حق به جای آوردم و بر بی کفشی صبر کردم)

من نیز بی پایی مردمانی چون مردمان افغانستان را که ماه ها در مجموع و در دیارشان زیسته ام را در قیاس با بی کفشی خودمان دیده ام ٬ اما سخنم این است که ما حق و ظرفیت آن را هم داریم که کفشهای طلا بپوشیم اما بدبختانه این حق را از ما گرفته اند.و تاریخ این دیار پیوسته اینگونه بوده است.

فقط خواستم بگویم اگر مدتی بازنیامدم بدانید که در بند نانم و باز خواهم گشت ....غم نان اگر بگذارد..

نوشته شده توسط جوان ایرانی  | لینک ثابت |

افتتاح وبلاگ سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 16:49
بسم الله الرحمن الرحیم

منت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت هر نفسی که فرو   می رود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات پس در هر نفس دو نعمت موجود است و بر هر نعمت شکری واجب.

از دست   و    زبان    که       برآید              کز عهده شکرش  بدرآید

بنده همان به که ز تقصیر   خویش              عذر به درگاه   خدا  آورد 

                                                               سعدی(علیه الرحمه)

نوشته شده توسط جوان ایرانی  | لینک ثابت |